عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
65
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
الصلاة و السلام ما هفت نفر بوديم و در بغداد ، اتاقى داشتم . « حكم » نزديك عصر بيرون رفت و آن شب بازنگشت . در نيمههاى شب ، نامهاى از حضرت جواد عليه الصلاة و السلام به دست ما رسيد كه خبر مىداد دوست خراسانى شما كشته شده و در ميان نمدى ، در فلان زبالهدانى است . برويد و او را چنين و چنان مداوا كنيد . دوستان او به همان مكان رفتند و او را همان گونه كه امام عليه الصلاة و السلام توصيف فرموده بودند ، يافتند و طبق دستور آن حضرت مداوا نمودند تا شفا يافت . گويا او به خانهء عدّهاى رفته بود كه پس از شناسائى او ، حلقومش را بريده ، در نمدى پيچيدند و در زبالهدانى افكندند . « احمد » كه اين داستان را از « ابو زينب » شنيد ، از منكران رجعت بود و با اطّلاع از اين واقعه ، دست از انكار برداشت . « 1 » « ميسر بن محمد بن وليد بن زيد » روايت مىكند كه به خانهء امام جواد عليه الصلاة و السلام رفت و مردم بسيارى را در آنجا مشاهده كرد . نزد مسافرى كه در گوشهاى نشسته بود ، به انتظار ماند تا ظهر شد . برخاست و نمازهاى نافله و ظهر را به جا آورد و سپس نماز عصر را خواند . آنگاه حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام را در پشت سر خود ديد . با احترام برخاست و بديشان سلام كرد . دست و پاى مبارك امام را بوسيد و دوباره نشست . حضرت به او فرمودند : اى ميسر ، علت آمدنت چه بود ؟ « ميسر » در دل ، دربارهء امامت آن حضرت ترديد داشت . امام عليه الصلاة و السلام به وى فرمودند : سلّم ! « ميسر » گفت : سلام دادم . امام دوباره فرمودند : سلّم ! عرض كردم : سلام دادم . امام براى بار سوم در چهرهء او متبسّم نگاه كردند و فرمودند : واى بر تو ، سلّم ! « ميسر » ناگهان متوجه غفلت خود گرديد و هوشيار شد و حق را دريافت . لذا عرض كرد : يا بن رسول اللّه ! تسليم شما هستم و به امامت شما خشنودم . « ميسر » مىگويد : سوگند به خدا ، غم از من دور شد و هر بيمارى كه در دل نسبت به امامت داشتم ، از بين رفت . حتّى اگر سعى مىكردم تا در دل شكى نسبت به او ايجاد كنم ، ديگر قادر نبودم . روز بعد ، دوباره به منزل آن حضرت آمدم و كسى را نديدم ، در حالى
--> ( 1 ) - رجال ، كشى . ص 351 .